|
خیلی زیاد است. خیلی. آن قدر که از بس تذکر ش می دهی خسته
می شوی و –منهای اعتراض بقیه- خودت هم باورت می شود که داری تکراری می شوی. خودت
هم گمان می کنی داری الکی الکی گیر می دهی. مشکل ش این است که خو د متضاد است.
البته نه خودش. اثرش. تا بیایی تذکرش بدهی پاچه ی خودت را می گیرد و ... یکی مانده به آخرین سکانس فیلم جاده ی –نمی دانم-
آرلینگتون, آرنیلگتون یا ... یارو برای جلوگیری از بمب گذاری ماشینی را دنبال می
کند و وارد ساختمانی می شود و به پلیس ها می گوید و خلاصه پلیس ها ماشین را می گیرند
و صندوق عقب ش را می گردند و هیچ. پلیسی به مرد مذکور می گوید تنها کسی که این جا
غیرقانونی وارد شده تویی. یارو صندوق عقب ماشین خودش را بالا می زند و بمب را می
بیند و بوممممممممم. خلاصه که حواست باشد و باشم و باشید و باشیم و تازه بگویید
تا باشند, یک وقتی نشود در حالی که از رفتار کسی ناراحتی و حسابی طرف را تحقیر می
کنی –اقلا درون خودت- , نشود خودت درست در همان شرایط و با همان رفتار باشی. یعنی
هر سری چک کن اقل کم. بی ربط نوشت: ابتدا که شروع می شد به گمانم می آمد –چونان
که دیالوگ دینا در سریال صاحبدلان- وسوسه ی خوشایندی است که بدانم و سجده کنم بهتر
از این است که ندانم و سجده کنم. حالا می فهمم که سرم کلاه گذاشته است. لعنتی خیلی فراتر از
این حرف ها بود. |
|
+ يادداشت شده در
ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط سعید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو يادداشت ها |
| ياد نما داشت |
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
| پيوندها |
|
دير نو مرثیه دير مغان، 500 متر ساربان ققنوس،مرغ خوشخوان... |
|
RSS
|